۱۳۸۸ بهمن ۱۷, شنبه

غیرت...

این روزا این واژه بیشتر حالت تزئینی پیدا کرده
دخترا که از اون و هرکی مدعیش هست فرار میکنن
پسرا هم که تا قبل ازدواج اداشو در میارن بعدش هم مثل آدمای پاستوریزه جلوه میکنن و میگن دختر آفتاب مهتاب ندیده میخوان
انگار نه انگار تا دیروز ...
تا حرف بزنی میگن عقب افتاده ای شکاکی اگه اعتماد نداری چرا میمونی و...
آخه یکی نیست بگه الان جامعه خرابه
حالا این حرفا به کنار گیر دادن نشونه ی اهمیت دادن و علاقه ست
قبول دارم زیادیش باعث عذابه هردو طرفه
شاید بعدا راجع به این موضوع بیشتر نوشتم

۱۳۸۸ بهمن ۱۰, شنبه

میخواستم بهت بگم چقدر پریشونم
دیدم خودخواهیه دیدم نمیتونم
تحمل میکنم بی تو به هر سختی
به شرطی که بدونم شاد و خوشبختی
به شرطی بشنوم دنیات آرومه
که دوستش داری
از چشمات معلومه
یکی اونجاست شبیه من یه دیونه
که بیشتر از خودم قدرتو میدونه
چیکار کردی که با قلبم به خاطر تو بیرحمم
تو میخندی چه شیرینه گذشتن
تازه میفهمم
تورو میخوام تموم زندگی اینه
دارم میرم
ته دیوونگیم اینه
نمیرسه به تو حتی صدای من
تو خوشبختی
همین بسه برای من